محمد طه به پابوس امام رضا رفت
پسر قشنگ و مهربونم يكشنبه تاريخ 10/6/92 عازم مشهد الرضا شديم البته بايد بگم كه چون شما توي ماشين اذيت مي كني و اذيت هم مي شي ما تصميم گرفتيم با قطار سفر كنيم و بابا رضا براي گرفتن بليط خيلي خيلي زحمت كشيد تا بالاخره بليط گرفت و ما راهي مشهد شديم توي قطار هم خيلي پسر خوبي بودي مامان قربونت بره خيلي دوست داشتي كه توي واگن قدم بزني و از پنجره نگاه كني و روي تخت بالايي بشيني و چون اولين بارت بود كه سوار قطار مي شدي برات تازگي داشت و من و بابايي هم سعي كرديم كه به خواستههات گوش بديم.
پسر نازنينم؛ قرار بود جمعه بر گرديم ولي چون بليط نبود شنبه هم مشهد بوديم و سعادتي بود كه روز تولد حضرت معصومه در حرم امام رضا باشيم و تاريخ 16/6/92 هم برگشتيم تهران. و از آنجايي كه شما دلت حسابي واسه مامان زهره و دايي تنگ شده بود تا ديديشون ديگه مامان رو فراموش كردي منم با عجله اومد اداره.
راستي توي اين مدت خونه مامان معصوم و خاله اشرف بودم و خونه دايي اصغر، خاله مهسا و عمه اعظم هم رفتيم ( مادر بزرگ، دايي ،عمه و خاله ماماني) مشهد به من و شما خيلي خوش گذشت ولي بابا رضا دوست داشت بيشتر بره حرم ولي از خود گذشتگي كرد و به دل من و شما راه اومد و من ازش ممنونم كه تمام سعي خودش رو كرد كه به من و شما خوش بگذره ....
بابا رضا دوست داريم، عاشقتيم .


و حالا گزارش تصويري سفر در ادامه مطلب
السلام عليك يا علي ابن موسي رضا


موقع رفتن به مشهد در قطار
اول در حال كنجكاوي بودي چون قطار برات تازگي داشت تازه خوابت هم مي يومد ولي حاضر نبودي بخوابي

بعد از كلي كنجكاوي و شيطوني خوابيدي

قربونت برم كه انقدر آقايي

آرامگاه فردوسي


محمد طه در آرامگاه فردوسي

الان ديگه ياد گرفتي بدون كمك وايستي؛ مامانت فدات بشه

اينجا هر كاري مي كرديم نمي نشستي

خسته شده بودي و دوست نداشتي كه ازت عكس بندازيم

اينجا هم بابا و دايي مهدي(پسر خاله مامان) تا چشم منو دور ديدن اين عكس رو از شما انداختن

قربونه اون دست كوچولوت برم كه تا ديدي ما دستمون رو روي قبر گذاشتيم شما هم همون كار رو كردي

و باز اين هم يه كار خطرناكه ديگه از بابا و عكس با آقاي فردوسي
(فاصله شما از جايي كه بابا شما رو نشونده تا زمين حداقل 2 متر)

و در آخر هم چون خسته شده بودي به گريه افتادي

خاله اشرف (خاله مامان) خونشون مرغ عشق داشتن كه شما خيلي دوستشون داشتي و همش ميخواستي از تو قفس بياريشون بيرون

دنبال فرصت مي گشتي كه سر ما گرم بشه و شما به خواستت برسي
و اينجا هم در حال گول زدن ما هستي 

طرقبه هم رفتيم و شما حسابي بلال خوردي



امامزاده ناصر و ياسر از برادران امام رضا (ع)

موقع برگشتن به تهران
خيلي دوست داشتي كه روي تخت بالايي بشيني و با ما دالي كني
اينجا هم داري يه چيزي واسه من و بابا تعريف ميكني و خيلي هم خوشحال بودي.
من عاشق اين حركتتم كه با دستت حرف مي زني و توضيح مي دي

و بازم بعد از كلي بازيگوشي خوابيدي و تهران كه رسيدم بيدار شدي



محمد طه به پابوس امام رضا رفت
